The wife of a poor dervish was pregnant and had given birth. This dervish, who had never had a son in his life, said, “If God Almighty grants me a son, apart from this tattered rag I wear, I will give everything I own to the other dervishes.”
By chance (and God’s will, of course), his wife gave birth to a son. The dervish then prepared a feast for the other dervishes, fulfilling the condition he had made to God.
A few years later, when I (Saadi) returned from a trip to Damascus, I passed through the neighborhood of that friend and asked about him.
They said, “He is in prison with the chief of police.”
I asked why.
One of them replied, “His son drank alcohol, caused trouble, shed someone’s blood, and ran away from us. The father is in his place, chained around his neck and in heavy shackles in his feet”
So I said: He sought affliction for himself from God Almighty.
O wise man, a pregnant woman
If she gives birth to a snake during childbirth
Beside a wise man, it is better
Than giving birth to disobedient children.
Arabic Translation
كانت زَوجةُ دَرویشٍ فقيرٍ حَاملاً، وأنهت مُدة حملها، وهذا الدرویش لم يكن له ولد في حياتهِ كلها، فقال: إذا أعطاني الله عز وجل ابناً، ما عدا هذهِ الخُرقة (البالية) التي أرتديها، سأعطي كل ما أملك للدراويش الأخرين
شأءت الصدف (*تقدير الله طبعاً)، أنجبت زوجتهُ ولداً، فأعدَ الدرويش مائدة للدراويشِ حَسب الشرطِ (الذي تعهد به لله)
بعد سنواتٍ قَليلة، عندما عُدت (سعدي) من رحلةِ إلى الشام، مَررت بحي ذلك الصديقِ، وسألت عن حالهِ
فقالوا: هو في السجنِ عند رَئيس الشرطةِ
فسألت عن السببِ
فرد أحدهم: ابنه شَرب الخَمر، وأفتعلَ المشاكل، سَفك دَم أحدهم، وهرب من بيننا، والأب مُقيدٌ بدلاً عنه بسلسلةٍ في عنقهِ وأغلالٍ ثقيلةٍ في قدميه
فقلت: طَلب البلاء لنفسهِ من الله عز وجل
ايها الرجل الحكيم، النساء الحوامل
إذا ولدن أثناء الولادة ثُعباناً
بجانب الرجل الحَكيم، أفضل
من ولادة أولاد غير مُطيعين
Persian text
فقیره درویشی حامله بود، مدّت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود
گفت: اگر خدای عز ّو جل مرا پسری دهد، جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم
اتفاقاً پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد، پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم
گفتند به زندان شحنه دَر است
سبب پرسیدم
کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته، پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای
گفتم: این بلا را به حاجت از خدای عزّ و جل خواسته است
زنان باردار ای مرد هشیار
اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند





